داستان های کوتاه(عشق)

جالب...

 

خدا خر را آفرید و به اوگفت:

تو بار خواهی برد، از زمانی که 

تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی 

که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر 

پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو 

علف خواهی خورد و از عقل بی بهره 

خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی 

کرد و تو یک خر خواهی 

بود. 

خر به خداوند پاسخ داد:
 خداوندا!من می خواهم خر باشم، 

اما پنجاه سال برای خری همچون من 

عمری طولانی است.پس کاری کن فقط 

بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی 

خر را برآورده کرد
 

خدا سگ را آفرید و به او گفت:


تو نگهبان خانه انسان خواهی 


بود و بهترین دوست و وفادارترین 


یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که 


به تو می دهند خواهی خورد و سی سال 


زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی 
بود. 

سگ به خداوند پاسخ داد:


خداوندا!سی سال زندگی عمری 


طولانی است.کاری کن من فقط پانزده

 
سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را 


برآورد...

 

 

 

خدا میمون را آفرید و به او گفت:


و تو از این سو به آن سو و از

 
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و 


برای سرگرم کردن دیگران کارهای 


جالب انجام خواهی داد و بیست سال 


عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی 


بود. 

میمون به خداوند پاسخ داد:


بیست سال عمری طولانی است، من 


می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند 


آرزوی میمون را برآورده 
کرد.

 

 

 

سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:

تو انسان هستی.تنها 

مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره 

زمین.تو می توانی از هوش خودت 

استفاده کنی و سروری همه موجودات 

را برعهده بگیری و بر تمام جهان 

تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر 

خواهی کرد. 

انسان گفت:سرورم!گرچه من 

دوست دارم انسان باشم، اما بیست 

سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی 

سالی که خر نخواست ، آن پانزده 

سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که 

میمون نخواست زندگی کند، به من 
بده. 

و 
خداوند آرزوی انسان را برآورده 
کرد... 

و 
از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست 

سال مثل انسان زندگی می 
کند!!! 

و
Picture of a Father Giving his Son a Horse Ride
پس از آن،ازدواج می کند و سی سال 

مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می 

کند ، و مثل خر بار می 
برد

و
frantic dad trying to multi task
and work on the computer and iron at the same time with children causing
chaos
پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، 

پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در 

آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و 

هرچه به او بدهند می 

خورد...!!!
و
Picture of an Angry Old Man
Waving his Cane
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون 

زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به 

خانه آن دخترش می رود و سعی می کند 

مثل میمون نوه هایش را سرگرم 
کند...!!!
[ ۱۳٩۱/٦/۱٥ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


ازدواج الاغ با آهو...

 

 

 

آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت:

آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟

 

آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.


پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.


شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.


حاکم پرسید : علت طلاق؟


آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.


حاکم پرسید:دیگه چی؟


آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می

اندازه.


حاکم پرسید:دیگه چی؟


آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.


حاکم پرسید:دیگه چی؟


آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.


حاکم پرسید:دیگه چی؟

 

آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم

نگاه می کنه.


حاکم پرسید:دیگه چی؟


آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می

کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟


آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل

مانکن ها می مونی.


حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟


الاغ گفت: آره.


حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟


الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.


حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.

نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.


نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید

عشق چشم هایتان را کور نکند.

[ ۱۳٩۱/٦/٧ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]