داستان های کوتاه(عشق)

داستان کوتاه خنده دار...

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:


- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.


مردایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس

راحتی کشید وبا تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال

نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از

خیابان رد بشه باز همان صداگفت:


- ایست!
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی ازجلویش رد

شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد

مفرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت:


-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟نیشخندخنده

[ ۱۳٩٢/٤/٢۸ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]