داستان های کوتاه(عشق)

دستمال کاغذی و اشک ....

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

 

قطره قطره‌ات طلاست

 

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

 

عاشقم!

 

با من ازدواج می‌کنی؟

 

اشک گفت:

 

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

 

تو چقدر ساده‌ای

 

خوش خیال کاغذی!

 

توی ازدواج ما

 

تو مچاله می‌شوی

 

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

 

عاشقی کجاست!

 

تو فقط

 

دستمال باش!

 

دستمال کاغذی، دلش شکست

 

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

 

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

 

در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

 

او ولی شبیه دیگران نشد

 

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

 

پاک بود و عاشق و زلال

 

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

 

دانه‌های اشک کاشت...

[ ۱۳٩٠/٧/٢٢ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]