داستان های کوتاه(عشق)

صبر.........

 

یه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسره هی بهونه می گرفت. پیرمرد می گفت:

آروم باش

فرهاد، آروم باش عزیزم! جلوی قفسه ی خوراکی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد ..

پیرمرده گفت:

آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه.

دَم صندوق پسره چرخ دستی رو

کشید چنتا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت:

فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم

بیرون! من کف بُر شده بودم. بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کارت درسته این همه اذیتت کرد

فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش! پیرمرده منو نگاه کرد و گفت: عزیزم، فرهاد اسم مَنه!

.....نوه ام

اسمش سیامکه

[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]