داستان های کوتاه(عشق)

دو راهب و یک دختر زیبا...

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.


لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.


از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست

هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.



سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک

ساحل پائین گذاشت .


راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ”

مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی

که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس

دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین

رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ،

اما دیگر تحملش طاق شد


و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا

هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]