داستان های کوتاه(عشق)

داستان چهار شمع ....

 

یکی بود یکی نبود، چهار شمع به آهستگی می سوختند و در


محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید:


شمع اول گفت: ” من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی

تواند شعله ی مرا روشن نگه دارد.


من باور دارم که به زودی می میرم...“


سپس شعله ی صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.


شمع دوم گفت: ”من ایمان هستم . برای بیشتر آدم ها دیگردر

زندگی ضروری نیستم، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم...“


سپس با وزش نسیم ملایمی، ایمان نیز خاموش گشت.


شمع سوم با ناراحتی گفت: ”من عشق هستم ولی توانایی آن را

ندارم

که دیگر روشن بمانم. انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده

اند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آنها حتی فراموش کرده اند که به

نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند...“


طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.


ناگهان...


کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید.


گفت :


چرا شما خاموش شده اید، شما قاعدتا باید تا آخر روشن بمانید . “


سپس شروع به گریه کرد .


آنگاه شمع چهارم گفت:


نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم، ما می توانیم بقیه شمع ها را

دوباره روشن کنیم.


مـن امید هستم !“


با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید ،


کودک شمع امید را برداشت و بقیی شمع ها را روشن کرد

[ ۱۳٩٠/۸/۱۱ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]