داستان های کوتاه(عشق)

شوخی...

حکایت فرموده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود،

روزی کلاغی و دارکوبی و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند.

این سه دوست خیلی اهل شوخی و مزاج بودند.

آن ها همه چیز و همه کس را دست می انداختند

و به ریش و سبیل همه می خندیدند.

در این سفر هنگامی که هواپیما اوج گرفت

با یکدیگر گفتند:

((بچه ها بیایید سر به سر خانم مهمان دار بگذاریم و کلافه اش کنیم.))

آن گاه از این فکر شیطانی بسیار خندیدند و از شدت خنده بر جای خود لولیدند.پس،

اول کلاغ دکمه ای را که بالای سرش بود فشار داد و چراغش روشن شد.

این دکمه مخصوص احضار مهمان دار بود.

بانویی که مهمان دار بود و زیبا و با ادب بود،آمد و در کمال مهمان نوازی گفت:

((بفرمایید جناب آقای کلاغ،کاری داشتید؟))



کلاغ خنده ای قارقاری کرد و گفت:

((نخیر جانم!قاری نداشتم.یعنی کاری نداشتم.

می خواستم ببینم این دکمه سالم است یا نه.

حالا که فهمیدم سالم است کلی خوش به حالم شد.مگر نه بچه ها؟))

آن گاه هر سه نفرشان بسیار خندیدند و از این شوخی لذت ها بردند.

هواپیما می لغزید و سینه ی سفید ابرها را می شکافت وبه پیش می تاخت.

اندکی بعد،دارکوب،

دکمه ی احضار را جیز کرد.

مهمان دار با شتاب آمد و دست بر سینه گفت:

((امری بود جناب دارکوب؟))

دارکوب قیافه ای شاهانه به خود گرفت و فرمود:

((نخیر جانم امری نبود.تا اطلاع بعدی لطفا اندکی سکوت)).

سپس آن چنان خنده ای کردندکه هواپیما به لرزه در آمد و شدیداً تکان خورد.

تو پنداری درون یک دست انداز یا چاله ی هوایی افتاد.

این بار نیز مهمان دار لبخندی آموزشی به ایشان تقدیم کرد و از محضرشان دور شد.

سومین دفعه نوبت آقا روباهه بود.

روباه انگشت دراز خویش را بر دکمه ی مخصوص گذاشت و از صمیم قلب فشرد.

باز همان مهمان دار مهربان از گرد راه رسید و با لبخندی که

درونش اندکی خشم نهفته بود،گفت:

((جناب آقای روباه کاری بود؟))

روباه خنده ای زیر زیرکی کرد و گفت:

((نخیر جانم!سرِ کاری    بود.البته ببخشید که این شوخی کمی تکراری بود.))

این بار مهمان دار از کوره در رفت و با خشم گفت:

((جدی؟حالا من هم آن چنان بلایی بر سرت بیاورم که از هر چه شوخی

جدید و تکراری است پشیمان بشوی.))

روباه خندید و دست بر کمر گذاشت و گفت:

(( عجب مزاج بامزه ای!مثلا چه کارم می کنی؟!))

مهماندار گردن دراز روباه را بگرفت و از صندلی جدایش کرد و کشان کشان

تا جلو در هواپیما برد.روباه ناباورانه گفت:

((می دانم که تو هم شوخی ات گرفته،پس رهایم کن تا تشریف

ببرم پیش دوستانم.))مهمان دار کلید به قفل در هواپیما انداخت

و دستگیره اش را پیچاند و گفت:

((حال نیک نظر کن تا ببینی جدی می گویم یا شوخی می کنم))!

چشم های روباه لبریز از اشک شد.تو پنداری شیر سماوری را بگشوده باشی.

با گریه ای که از او بعید می نمود گفت:

((بنده اصلا سر در نمی آورم)).

مهمان دار گفت:((از چه چیزی سر در نمی آوری؟))روباه گفت:((کلاغ و دارکوب نیز با شما

این شوخی را کردند؛اما چرا شما فقط زورت به من رسیده و می خواهی بنده را وسط

زمین و آسمان پیاده کنی؟))مهمان دار لبخندی زهر آگین زد و گفت:

((اصل مطلب همین جاست که تو از درک آن گیجی.

آنان پرنده هستند و در قانون هواپیمایی ها،احترام پرنده ها بسیار واجب است.))

روباه نگاهی به دوستانش کرد که بی خیال او را تماشا می کردند.سپس نالید

:((ولی من شوخی.... .))مهمان دار گفت:((تو که پرنده نیستی،

بی جا می کنی در آسمان شوخی می کنی.زود از جلو چشمم دور شو!))

و در کمال بی رحمی در هواپیما را گشود و او را از هواپیما اخراج کرد.حالا کاری

نداریم که روباه روی سقف یک مرغداری سقوط کرد و پس از سقوط خود

را تکاند و شکمی از عزا در آورد؛ولی این حکایت قدیمی چند نتیجه دارد که در پندآموزی

آن نباید شک کرد:

نتیجه ی اخلاقی:اگر پرواز بلد نیستی مثل بچه ی آدم سوار هواپیما شو و حرف نزن.

نتیجه ی جنگلی:شوخی با مهمان دار هواپیما در آسمان مثل بازی با دم شیر است.

نتیجه ی ضرب المثلی:کبوتر باکبوتر،باز با باز؛کند هم جنس با هم جنس شوخی!

از نظرات شما جیگرا ممنون.قربون همتون باینیشخند

[ ۱۳٩٢/۱۱/٦ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]