داستان های کوتاه(عشق)

یک خانم و یک آقا ....

 

 

یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده


بودند، بعد از حرکت قطارمتوجه شدند که در این کوپه درجه یک که
تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر

دیگری وارد
کوپه نخواهد شد...


ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه


و زن مشغول بافتنی بافتن بود....


شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و


آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند.


اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه


بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی
در حق من بفرمایید؟


-
خواهش میکنم!


-
من خیلی سردمه.


میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی
بگیرید؟


مرد جواب داد:


من یه پیشنهاد دارم!


زن : چه پیشنهادی؟


مرد: فقط برای همین
امشب،


تصور کنیم که زن و شوهر هستیم.


زن ریزخندی کرد وبه دلش نشست ، 


و با شیطنت گفت: چه اشکال داره ، موافقم!
-
قبول؟


-
قبول!


مردگفت : خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو، برو از مهموندار


پتو بگیر. یه لیوان چائی هم برای من بیار. دیگه هم مزاحم من


نشو....!!!نیشخندنیشخندنیشخند

[ ۱۳٩٠/۸/۱٥ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]