داستان های کوتاه(عشق)

داستان کوتاه پیرمرد و پیرزن عاشق....

 

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم


من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم


و حرفای عاشقونه بگیم


پیرزن قبول کرد


فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه


………
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟


پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:


بابام نذاشت بیام…!قهقهه

[ ۱۳٩٠/٩/٧ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]