داستان های کوتاه(عشق)

اگر نخواهیم گناه کنیم ؛ می توانیم....

یه جوون زیبایی بود به نام ابن سیرین ...


شغل این جوون بزازی بود ، مغازه هم نداشت ...


فقط یه سبد داشت که رو سرش میذ اشت و تو این کوچه ها را

میافتاد و کاسبی می کرد و گاهی هم برای رفع خستگی

گوشه ای می نشست و بساطش را کناری پهن می کرد.


از قضا زن جوا نی عاشقش شده بود و تصمیم گرفته بود ا و را

به دام بندازه .


این بود که رفت پیش ابن سیرین و گفت :


" من شوهرم مریضه ، لباس میخوام براش بخرم اما میخوام به

سلیقه خودش باشه .


بساطتو جمع کن پاشو بریم پیش شوهرم ... "


ابن سیرینم قبول کرد و با آن زن راهی خانه ا شان شد .


زن وارد شد و ابن سیرین هم یا ا.. گویان پشت سرش وارد

خونه شد


اتاق اول را گذراند ، دومی را هم همین طور ، رسید به اتاق

سوم ...


دید نه بابا مثلی که اینجا هیچ خبری نیست .


رو کرد به به اون زن و گفت : " پس شوهرت کجاست .؟ !


اون زن هم خیلی راحت گفت : " من که شوهر ندارم .


بعد به ابن سیرین گفت : ببین اینجا خونه ی منه ، تو هم الان تو

خونه ی منی ، اگه آماده برای گناه نشی داد میزنم که مزاحمم

شدی .


ابن سیرین یکباره متوجه شد در باتلاقی افتاده که هر چی

بیشتر دست و پا بزند بیشتر فرو خواهد رفت .


این بود که رویش را کرد به سمت آسمان و گفت :


" ای خدا تو که میدونی من اهل این کارا نیستم پس خودت

نجاتم بده "


در همین حال یک فکری به خاطرش رسید ، گفت :


" باشه نیاز نیست داد بزنی ، من آماده میشم برای گناه ، فقط

به من بگو دستشویی خانه کجاست ! "


آن زن هم با این خیال که او راضی شده محل دستشویی را

نشون داد


ابن سیرین رفت داخلش ؛ و تا تونست از نجاسات اونجا برداشت

و به خودش مالید ... ! ؟


و اومد و یک گوشه نشست .


دختره تا وارد اتاق شد ، دید چه بوی بدی میآد ...


رویش را برگردوند و ابن سیرین را در آن وضع دید ، گفت :


" چرا خودتو اینجوری کردی ؟ "


ابن سیرین گفت : " این تجسم عملیه که ازم میخواستی انجام

بدم ! "


آن زن با عصبانیت و ناراحتی ابن سیرین را با همون وضع از خانه

خود بیرون کرد .


چقد سخته آدمو با اون قیافه تو خیابونا ببینند !!!


ولی نه ... !


خدا آبروی بنده ای رو که حرمت حفظ کنه ، نمیریزه ، میگین چه

جوری ؟


حالا میگم :


ابن سیرینم با همون قیافه از خونه اومد بیرون ، اما :


انگار اون روز و آن ساعت همه مردم مرده بودن ؟ !


هیچ کس ابن سیرین را با اون قیافه ندید ،



و از آن روز به بعد از او بوی خوشی استشمام می شد

و خداوند علم تعبیر خواب را به او عنایت فرمود


میدانید چرا ؟؟


چون حفظ حرمت کرده بود و بر نفس خویش به یاری خدا غلبه

کرد

از این ماجرا درس می گیریم که اگر نخواهیم گناه کنیم ؛ می

توانیم


ترک گناه سخته ولی ممکنه! تو هم میتونی  یه یا علی بگو و

مردانه شروع کن

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]