داستان های کوتاه(عشق)

داستان دو برادر..

 

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود

شب که می شد دوبرادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف  می کردند .یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد

وگفت:درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم.من مجرد هستم وخرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره میکند.

بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم رو برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت:درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم.من سرو سامان گرفته  ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تامین شود.

بنابراین شب که شب که شد یک کیسه گندم برداشت و مخفیانه به انبار برادرش برد و روی محصول او ریخت.

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است.نا آن که در  یک شب تاریک

دو برادر در راه انبار ها به یکدیگر برخوردند.آنه ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه های گندمشان را بر زمین گذاشتندو یک دیگر را در آغوش گرفتند .

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]