داستان های کوتاه(عشق)

بستنی...

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد

پشت میزی نشست.


پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه

پرسید یک بستنی میوه ای چند است؟


پیشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه

دستش را در جیبش کرد وشروع به شمردن کرد


بعد پرسید یک بستنی ساده چند است؟


در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز

خالی بودند.


پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت پسر

دوباره سکه هایش را شمرد وگفت لطف کنید

یک
بستنی ساده پیشخدمت بستنی را آورد و به

دنبال کار خود رفت.


وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت

کرد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2سکه 5

سنتی
و 5 سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای

انعام پیشخدمت.

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]