داستان های کوتاه(عشق)

همسر و....شوهر...

 

همسر: چکار میکنی بعد اینکه من بمیرم؟ میری زن دیگه میگیری؟


شوهر: قطعا نه!


همسر: چرا که نه؟ دوست نداری دوباره متاهل بشی؟


شوهر: خوب معلومه که میخوام


همسر: خوب چرا پس نمیخوای دوباره ازدواج کنی؟


شوهر: باشه باشه دوباره ازدواج میکنم


همسر: ازدواج میکنی واقعا؟


شوهر: ……!؟


همسر: یعنی تو همین خونمون باهاش زندگی میکنی؟


شوهر: البته خوب اینجا خونه خوب و بزرگیه


همسر: باهاش روی تختمون هم میخوابی؟


شوهر: مگه جای دیگه هم میتونیم بخوابیم؟


همسر: بهش اجازه هم میدی ماشینم رو برونه؟


شوهر: احتمال زیاد، خوب ماشین نو هست دیگه


همسر: عکسهای من رو هم با عکسهاش عوض میکنی؟


شوهر: اگر جای مناسبی باشه چرا که نه؟


همسر: جواهراتم رو هم بهش میدی؟


شوهر: مطمئنم که اون جواهرات مخصوص خودش رو طلب میکنه


همسر: یعنی کفشم رو هم میپوشه؟


شوهر: نه سایزش 38 هست


همسر: [سکوت]


شوهر: [گند زدم!]نیشخند

[ ۱۳٩۱/٤/۳٠ ] [ ۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]