داستان های کوتاه(عشق)

من که می دانم او چه کسی است ......

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین

تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او

را به اولین درمانگاه رساندند..

 

 

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس

به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم

جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه

 

 

 

پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به

عکسبرداری نیست .

 

 

 

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

 

 

 

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح

من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به

حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !

 

 

 

یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می

دهیم تا منتظرت نماند .

 

 

 

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد .

چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی

شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی

 هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می

روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می

دانم او چه کسی است !

 

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]