داستان های کوتاه(عشق)

داستان ابجی کوچیکه و ابجی بزرگه ...

 

آبجی کوچیکه: زودیه آرزو کن،زود


آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد


آبجی کوچیکه:چپ یاراست؟


آبجی بزرگه:ممم راست


آبجی کوچیکه:درسته،آرزوت برآورده میشه،هورا

... ... بعددستشو درازکرد و از زیرچشم چپ مژه

روبرداشت!

آبجی بزرگه: اینکه چشم چپ بود

آبجی کوچیکه چپ و راستُ مرور کردو گفت:خوب

اشکال نداره

دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی

برداشت

دیدی؟آرزوت میخواد برآورده شه،حالا چی آرزو کردی؟

آبجی بزرگه:آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه

بعد سه تایی زدن زیرخنده

آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی

درمانی
[ ۱۳٩۱/٩/٢٦ ] [ ٩:۱٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]