داستان های کوتاه(عشق)

داستان طنز روباه و خرگوش.....



روزی روزگاری در جنگلی زیبا و دورافتاده حیوانات جنگل در کنار هم با

خوبی و خوشی زندگی می کردند. یک روز حیوانات برای اینکه تنوعی

بشه و جنگل از این یکنواختی در بیاد تصمیم می گیرند که سلطان

جنگل رو هر ساله تغییر بدند و هر سال یکی از حیوانات سلطان بشه.

خلاصه سال اول قرعه ی کار به نام روباه افتاد. از قضا در این جنگل

خرگوش خوشگلی بود که روباه خیلی چشمش اونو گرفته بود و دنبال

فرصت بود که از خرگوش سواستفاده کنه. یه روز روباه ، خانم خرگوشه

رو تنها یه گوشه گیر میاره و خواست بهانه ای رو بتراشه که یه حالی

ببره. به خرگوش میگه : چرا گوشات درازه؟ خرگوش بیچاره جوابی برای

گفتن نداشت ، روباه هم کلی اذیتش میکنه. خلاصه روباه به همین

بهونه هر وقتی که خرگوش رو تنها می دید خرگوشه رو اذیت می کرد و

بهش تجاوز میکرد. تا اینکه خانواده خرگوش شاکی میشن و از روباه

شکایت می کنند. شیر که سلطان قبلی جنگل بود پیش روباه میره و

بهش میگه که خانواده خرگوش ازت شکایت کردند و میگه که این دفعه

یه بهونه ی دیگه گیر بیاره مثلا بهش بگو که برات هویج بیاره اگه بزرگ

بود بهش بگو من کوچیک میخواستم اگه کوچیک آورد به بهونه ی اینک

هویج بزرگ میخواستی اذیتش کن.

خلاصه روز بعد روباه خرگوش رو تنها گیر میاره بهش میگه که من هویج

میخوام…

خرگوش میگه: هویج کوچیک میخوای یا بزرگ؟

روباه هم که بهونه ای نداشت میگه : من نمی دونم چرا گوشات

درازه!!!!!!!! نیشخند

[ ۱۳٩۱/۱۱/٦ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]