داستان های کوتاه(عشق)

بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم.....

 

پسر نگاهی به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم



دختر با بی میلی قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکی تا آخر دنیا عاشق

هم بمونیم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خیلی

بی تفاوت گفت کاشکی همین الان دنیا تموم بشه ... وقتی چشماشو باز کرد پسر

رو ندید فقط چند تا حباب رو آب دید
...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]