داستان های کوتاه(عشق)

داستان طنز:پسر عاشق....

 

 

پسری عاشق دختری شد آنقدر که هر روز نامه های عاشقانه

به وی می نوشتکه قدرت عشق من به تو از قدرت عشق

مجنون به لیلی و فرهاد به شیرین که کوهی را برای معشوقش

کند نیز بیشتر باشد.


روزی دختر به وی گفت : تو که اینقدر دم از قدرت عشق نسبت

به من می زنی چقدر بر حرفت پایبندی ؟پسر گفت : قدرت

عشق من به تو آنقدر است که جهانی را زیر و رو کند !دختر

گفت : نمی خواد جهان را زیر و رو کنی اما اگه واقعا می

خواهی عشقت به من ثابت شود خانه ای بخر تا دونفری در آن

زندگی کنیم !پسر گفت : عزیزم تو که خود می دانی اگر دو نفر

عاشق هم باشند پتویی نیز آنها را کفایت کند !دختر گفت: پس

برایم ماشینی بخر !پسر گفت : آخر با این ترافیک خیابانها

ماشین برای عشق من چیزی جز عذاب نخواهد بود و من طاقت

عذاب وی را ندارم !دختر گفت : برایم جواهری زیبا بخر .پسر

گفت : جواهر مال فخر فروشان است و عشق من از این کارها

مبراست !دختر گفت : برایم تلویزیونی پلاسما بخر.پسر گفت :

تلویزیون چشم عشق من را ضعیف می کند !دختر گفت : برایم

یک واکمن بخر که گاهی نواری گوش کنم !پسر گفت : مگر در

خانه تان نداری ؟دختر گفت : ای بابا ! پس لااقل لباس زیبایی

بخر که دلم خوش باشد !پسر گفت : مگر پدر نداری که برایت

لباس بخرد !دختر گفت : مرده شور ریختت را ببرن گدا !!!پسر

گفت : پس بیا با هم عروسی کنیم.نیشخند

[ ۱۳٩۱/۱٢/٧ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]