داستان های کوتاه(عشق)

آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید......

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به

پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه

بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....


- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن

خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای

لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]