شیر تو شیر...

بچه زبانش را دور لب هایش تاب داد و با ملچ و ملوچ گفت

((خب معلومه،شیرینی.))

چشمان شیرگشاد شد و پرسید شیرینی دیگر چه موجودی است؟))

بچه گفت:((شیرینی یک جور خوراکی خوش مزه است دیگر.

ولی شیرینی های شهر ما خوشمزه تر از این هاست.))

شیر گفت:((شهر شما؟مگه اینجا شهر شما نیست؟))بچه گفت

:((نه کاکو!من بچه ی شیرازم .چند روزی است که با همشیره ام آمده ام

خانه ی آقا شیر علی که با بچه هاشون برویم شیروان،شیره ی انگور بیاوریم.))

کله ی شیر از شنیدن این همه کلمه ی شیری پریشان شد و متعجب

به حرفهای بچه فکر کرد:شیراز وهمشیره و شیرعلی و شیروان و شیره ی

انگور وآهسته با خودش گفت:

((بابا این ها چقدر شیر ندیده اند.))

آقا شیره که خیلی تشنه بود،به بچه گفت:

((آهای!بچه ی آدم!اینجا برکه ای،چشمه ای ،

رودخانه ای پیدا نمی شود که کمی آب بخورم؟))

بچه، شیر را به آن طرف خیابان برد و چیزی نشانش داد وگفت:

((بفرما کاکو!از این شیر آب بخور!)) آقا شیره نگاهی به آن چیز بی

معنی کرد و گفت:((این هم شیر است؟))نیش بچه باز شد و گفت:

((ها،بله کاکو!این هم مثل شما اسمش شیر است.

این جایش را که تاب بدهی ،از آن آب بیرون می آید.))

بعد آن را باز کرد و شیر با تعجب فراوان پوزه ی خود را جلو برد و از آن شیر

مقداری آب نوشید.شیر با خودش گفت:

((مثل این که آبش خوب است .یادم باشد همیشه از این شیر آب بخورم.))

آب را که نوشید احساس گرسنگی کرد.هوس گوشت تازه ی آدم کرده بود.

نگاهی معنی دار به قد و قامت بچه انداخت و گفت:

((اسم شما چیه؟))بچه بادی به غبغبش انداخت و گفت:

((اسم من اردشیر است.اردشیر شیرانلوی مشیری .))

باز هم یالهای شیر از تعجب سیخ شد .اما به روی خود نیاورد و گفت :

(( آدم بچه جان ! تو چه قدر لاغر و مردنی هستی!

مگر در شهر چیزی برای خوردن گیرت نمی آید؟))

اردشیر گفت:((چرا گیرم می آید ولی اشتها ندارم،

می گویند وقتی به دنیا آمدم ،مادرم به جای شیر خودش شیر خشک

به من داده،برای همین لاغر و ضعیف هستم.))

شیر با قیا فه ای که از ترس پریشان شده بود پرسید:

((چی چی خوردی؟))بچه گفت:

((شیر خشک!بعضی از مادرها به بچه شان شیر خشک می دهند.))

شیرچند قدمی عقب عقب رفت و با خودش گفت:

((این جا عجب شهر شیر تو شیری است،از هر چه حرف می زنندشیر

از آن می ریزد.حتی شیر را هم خشک می کنند و می  دهند بچه هایشان 

بچه هایشان بخورند.بهتر است تا دیر نشده و مرا هم خشک نکرده اند،

از این جا فرار کنم.))بعد دمش را روی کولش گذاشت و در مقابل چشمان

ناباور اردشیر گردو خاکی کرد و از نظر نا پدید شد. چند روز بعد

شیر قصه ی ما در یک         هما یش بین الجنگلی این خا طره را برای حاضران تعریف

کرد و چون کمی      شاعر تشریف داشت با این چند بیت شعر به سخن رانیش

خا تمه داد : نیشخند
 
من شیرم و تو شیری و ماشیر                           این شیر چه حرفی است به هم بسته چو زنجیر
 
از شیر پدیدار شده بس کلماتی                                     این واژه شده  در همه جا واژه ی تکثیر
 
در شهر اگر شیر زیاد است و فروان                                 در جنگل سر سبز فقط شیر منم ،شیر
 

 

 

/ 29 نظر / 138 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدیه

یه روزی خسیسه اخرشب میرفته خونه دید یه نفر کنار خیابون خوابیده دلش سوخته گفت:اقا چرا اینجا خوابیدی پاشو پاشو بیا کوچه ی ما بخواب

fereshteh

خیلی عالی بود.واقعا لایک داره

r

خوب سركارميذارياماروبااين ريش ريش ببخشيدهنگيدم شيرشير

مینا

جالب بود. مخسی[لبخند]

شبنم

ایولا خوشمان آمد[تایید]

ملودی

قشنگ بود...

shirin

لطفااولش بنویسین هرکی اعصاب نداره نخونه بیییییییییییی مزه

ahmad

دمت گرم...خیلی چکس بود.....من عاشق شیرگاوهسن.....نتیجه اخلاقی داستان خوردن شیرفراموش نشه[خرخون]

فاطمخ

خیلی وبلاگ جالبی بود

هانی

سلام امیر علی ببخشید اینا میگم ولی متنایی که گذاشتی خیلی زیاده میشه متنای کوچیکتر بذاری ممنونم