داستان کوتاه و عاشقانه مرا بغل کن ....

 


روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،

بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در

شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با

احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا

بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»


زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه

رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.


شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»


زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»


شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله

ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که

در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از

قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.قلب

/ 44 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوثر

دراخربم گفت بازی بردوباخت داره ...زبونم بنداومد نتونستم چیزی بگم! کدوم بازی اخه نامرد من باتو زندگی میکردم....[ناراحت][گریه][گریه]

اسرا

اين ديگه واقعا محشربود ممنونممممم[گل]

اسرا

اين ديگه واقعا محشربود ممنونممممم[گل]

سارا

نمی فهمن دیگه!... اصولا نفهمن...! البته دور از جون شوما داداشی...![پلک][قلب]

نادیا

داستانات انقد جالبن که تمام وقت مو گرفته![گریه]

پریسا

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جوجو

فقط میتونم بگم عاااااااااااااااااااالییییییییییییی [قلب]

شیطون

[متفکر]واقعا چرا بعضی ازمردا حاضر نیستن به زناشون محبت کلامی بکنن؟؟[متفکر][سوال][سوال]

مهسا

خیلی رمانتیک بود مر30

ابتاب

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی[نیشخند]