پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.


این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .


پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت


نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .


این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه

اش غذا بخرد .


پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.


شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:


"خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟"


خدا جواب داد :


" بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی "


امام سجاد علی بن الحسین علیه السلام هنگامی که به مستمندی صدقه می داد

دست خود را می بوسید.


شخصی از آن حضرت راز این بوسیدن را پرسید.


امام علیه السلام در پاسخ فرمودند


صدقه مومن قبل از اینکه به دست فقیر و نیازمند برسد به دست خداوند میرسد از این رو

من دست خود را می بوسم

/ 52 نظر / 61 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرتقال

چه پیرزنی خدا نصیب نکنه.ممنون[قهقهه]

مهديه

عااااااااااااااااااااااااااااااااااللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

فاطمه

ای بابا ! بعضی داستانات اینقدر قشنگن که من توشون میمونم!!![تعجب][تایید][لبخند][بغل][قلب][گل]

ستاره

عالي بود داداشي

simin

خیلی قشنگ بود تبریک

فاطی جون

سلام وب باحالی داری حتمابه وب منم سربزن منتظرتم[چشمک]

هستی

[ناراحت] کاش میفهمیدیم تنهاییم یا تنهاییو انتخاب میکنم...

ziba

خیلی قشنگه

يلدا

من اين داستانو قبلا خوندم اما هر دفعه مي خونم يه حس خوبي بهم دست ميده[خجالت]

ابتاب

مر30[فرشته]