دستان پاک رفتگر...

مرد رفتگر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع

شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند،

او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش

شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند .


هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود

میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست .

تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفته گر ،

خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می کرد و همین بود که آرزوی

او هنوز دست نیافتنی می نمود .

یک شب شانس آورد و یکی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیک خانه شان رساند و

او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید .


وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه ای با پدر شام نخوردند .


دلش بدجوری شکست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها


از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :


« چقدر امشب گشنگی کشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه .


با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه .


آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره »نگراندل شکسته

/ 84 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ziba

چرااون بچه خفه نشد موقع گفتن این حرف؟؟؟[عصبانی]

بهار

الهی بمیرم برای اون بابا اشک تو چشمام جمع شد اخی[ناراحت][گریه]

زمستان بودوکلاغ برای سیر کردن بچهایش غذایی نداشت وذره ذره گوشت خودراکندوب بچهایش خوراندتازمستان تمام شدوبچهانجات پیداکردند تا اینکه کلاغ مردوبچهایش گفتند خوب شد ک مردخسته شدیم ازغذای تکراری این است حقیقت برخی ازما[افسوس][ناراحت]

جوجو

واقعا که اون بچه ها لایق هیچی نیستن هییییییییییییییییی اشکم در اومد

شیطون

[ناراحت]این دیگه اخر بی انصافیه[نگران]

آيسان

كثافت هاى بيشعور،چه بچه هاى كستاخى ،تلالباغدابالاذغبالابابربابغبجندهزتزنادتدتداتدتادتاداندنادهابهغدهكوسكشدهادهلذتلذلتذتزذتتلبكونىلنلخادناداهدهادهادخاذكونينابنابغهبغهذلهنادهابهاذللنبغهبلعبنغبغهبنغبهغغهغهبهغبهبهغبهغبهغهرزهمفنبتنلنابنعبمعبىالنابنغلغهلديوثنربنابتايهليلتيغهيلهبتغبتغينغيهغيتغيعفعيعفيف(فحش)

ابتاب

با زیبا موافقم ای کاش خفه می شدند[عصبانی][عصبانی]

مریم

بغض گلوموگرفته وااای خیلی کارشون بدبودخیییییلی[نگران][گریه][ناراحت]

elena

خاک تو سر بچه های بی لیاقتش!! خاک![سبز]