خانه ای به وسعت یک شهر.....

خانه ای به وسعت یک شهر


مرد نشسته بود ...


زن میگفت : اینطوری خونمون خیلی دلباز تره ...


مرد نشسته بود روی مبل ...


زن میگفت : در ضمن ... من همیشه دوست داشتم یه خونه بزرگ داشته باشم ...


ااندازه کل محله ... یا اصلا اندازه کل شهر ..


.مرد نشسته بود روی مبل و خیره شده بود ..


زن میگفت : نظرت چیه مبل و بذاریم کنار تیر برق ...


مرد نشسته بود روی مبل و خیره شده بود


به حکم تخلیه...

/ 37 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرسا جوون

حیف ک وبلاگ ندارم [گریه] ولی با اجازت همهی داستانات رو کپی کردم[نیشخند]

نسیم

سلام .بغضم گرفته عالی بود تنهای خیلی بده

Am!R

هعی خدا هیچ مردی رو شرمنده زن و بچش نکنه

مه رو

[ناراحت]

مهسا

[ناراحت][ناراحت][ناراحت]

تانیا

هیچی دیگه این ذهن احساساتی تو میخوای کجای دلت بزاری من نمیدونم[ناراحت][هیپنوتیزم][سبز]

بهاره

[خنثی][افسوس][افسوس]

پارسا

سلام اقا محمد علی تو وبتون خیلی متنای باحالی گذاشتین به منم سر بزنین ممنون

سارا

عالی بوووود این حس وحال و با تمام وجود حس کردم [لبخند]

شیطون

داستان جالبی بود...[پلک]خیلی دوست داشتم[قلب]