همه اش به خاطر یک تکه پنیر....

زود باش کلاغک!من کار دارم.بقیه ی مریض ها پشت در منتظرند.

باز هم کلاغ از باز کردن منقارش خودداری کرد تا از تکرار تاریخ خودداری کرده باشد و

کجکی به او خیره شد،یعنی کور خوانده ای!روباه که عصبانی تر می شد واز شدت

عصبانیت فشار خونش بالا می رفت،صدایش را بلند کرد وگفت:

((الاغ جان!ببخشید کلاغ جان!آن قصه دیگر قدیمی شده.پس آن منقار بی خاصیتت را باز

کن تا گلویت را معاینه کنم،

و گرنه آن چنان آمپولی توی دمبت بزنم که از کلاغ بودنت پشیمان بشوی!!))

کلاغ فکر کرد شاید حق با این آقا دکتر باشد.آن قصه قدیمی شده و اگر می خواهد حالش

خوب شود،باید چند لحظه،فقط چند لحظه به دکتر روباه اعتماد کند.وانگهی

(بین خودمان بماند!)

از آمپول هم می ترسید.

پس تسلیم شد و منقارش را باز کرد.روباه با لبخندی رضایت آمیز پنیر را آرام از منقارش

در آورد و گذاشت روی میز،کنار تکه های نان._آفرین کلاغ خوب!حالا زبانت را بیرون بیاور!

با چراغ قوه اعماق گلوی کلاغ را وارسی کرد.گوش هایش را هم همین طور،

اما هر چه کرد نتوانست چشمش را معاینه کند.چون کلاغ چشم از قالب پنیر بر

نمی داشت و مدام کله اش را می چرخاند.

روباه که از اداهای او خسته شده بود،گفت:((دیگر حوصله ام را سر بردی،

برایت دارو می نویسم.بخور،اگر خوب نشدی،

هفته ی دیگر دوباره بیا،البته بدون پنیر !))بعد دفترچه ی بیمه اش را گرفت و برایش قرص

سرما خوردگی،شربت سینه و یک واشر جهت جلوگیری از آب ریزش بینی نوشت.

کلاغ که باورش نمی شد دکتر روباه این قدر مهربان باشد،به حرف آمد

در حالی که صدایش مثل یک ویلن کوک نشده ی ما قبل تاریخی بود،گفت:

((من نمی دانم با چه زبانی از شما تشکر کنم.))

روباه گفت:((با زبان بین المللی،یعنی پول.از وقتی فنیقی ها پول را اختراع کرده اند

مشکلات زیادی از سر راه برداشته شد.))کلاغ گفت:((پول؟!))طوری گفت پول،

که انگار برای اولین بار است که این واژه را می شنود و ادامه داد:

((من که دفتر چه ی بیمه دارم.))

روباه با لبخندی موذیانه گفت:

((ولی من با بیمه قرار داد ندارم.فقط می توانم داروهایت را در دفتر چه بنویسم.))

کلاغ به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت:

((ولی من برای دادن حق ویزیت پولی ندارم.من فکر کردم شما... .))

روباه حرف او را قیچی کرد:

((البته بنده دکتر پول دوستی نیستم و اصولا پول چیز چرک و کثیفی است؛

ولی حالا به خاطر این که وجدانم راحت باشد،قالب پنیرت را بر می دارم تا با این نان

بربری خاش خاشی که صبح از خروس گرفته ام،

صبحانه ام را کامل کنم.))کلاغ نگاه ذلت باری به روباه کرد و با همان صدایی که مثل ویلن

کوک نشده بود،گفت:((حالا نمی شود تخفیف بدهی!))روباه کمی به پنیر ناخنک زد و

گفت:((نه جانم مثل این که تقدیر تو این است که هیچ وقت این پنیر از گلویت پایین

نرود.بفرما برو بیرون!))کلاغ با بی نوایی هر چه تمام تر دفترچه اش را زد زیر بالش،

آب دماغش را بالا کشید و لخ لخ کنان از مطب بیرون آمد.در حالی که اصلا که رمق

نداشت قارقار کند و بگوید:((الهی کوفتت بشود!))نیازی به نفرین کلاغ نبود.آن پنیر آلوده

به ویروس،به دهان روباه کوفت شد.بدجور هم کوفت شد.هفته ی بعد در حالی که یواش

یواش حال کلاغ خوب

می شد،حال روباه وخیم می شد و جانش بالا می آمد.

نتیجه ی بهداشتی:قبل از خوردن پنیر آلوده ی ویروسی،باید آن را جوشاند،با صابون

شست ،یا با الکل ضد عفونی کرد!

نتیجه ی اخلاقی:هر کس حق کسی را بخورد،عاقبت کوفتش می شود.

نتیجه ی کلاغی:تاریخ تکرار می شود،اما یک جور دیگر.نیشخند

/ 31 نظر / 65 بازدید
نمایش نظرات قبلی
coffe16

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند ما را ز درون خویش غافل کردند انگار کسی به فکر ماهی ها نیست سهراب بیا که آب را گل کردند

vida

مرسیییییی [لبخند]

زهرا

Dash was what was real lifeاین کلمه ی اولیش که نوشتی یعنی چی؟؟؟؟

لحظه های سرد

گل گندم خوب است... گلِ خوبی زیباست... ای دریغا که همه مزرعه ی دنیا را علف هرزه ی کین پوشانده ست...! "حمید مصدق"

سحر

مرسییییییییییییی فوق الآده بوووووووود...

سمانه

سلام خیلیییییییییی داستان قشنگی بود خوشحال میشم به وب من هم بیایین اگه باتیادل لینک موافق بودین خبرم کنید/

fereshteh

عالی بود

منصوره

خدایا خط ونشون دوزخت را برایم نکش....! جهنم تر از دنیایت سراغ ندارم....! عالی بود محمد علی

shirin

عمری گذشت تاباورمان شد انچه که باد میبردمابودیم نه خاطراتمان... خیلی خنده داربودعزیزم روباه چه باشخصیت شده بود[چشمک]

فاطمه

ایول چ باحال