داستان کوتاه و پر معنا ( چگونه می توانم مثل تو باشم )

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،

کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .

سنگ زیبایی درون چشمه دید .

آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .

در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .

کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .

مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،

چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :

« آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »

زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .

او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در

رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .

چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :

« من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،

خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »

بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :

« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .

به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟ »

/ 24 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sahar

سلام ممنون بابت نوشته هات به منم سر بزن خوشحال میشم

شقایق

عاااای......[دست][دست]

پریسا

عالییییییییییییییییی[تماس][ماچ]

Mohammad

کمی تخیلی بود .تواین دور و زمونه اب ازمشت کسی نمی چکد

اسرا

به اين ميگن انسانيت[فرشته] وبت عاليههههه[گل]

سهبا

داستان زیبایی بود موفق باشید

سارا

کاش واقعا این طوری بود... [شرمنده][دلشکسته]

ماریا

مطالبت خییییلی باحاله حال کردم

هستی

این داستان فکر کنم ب قرن ها پیش بر میگرده اگه الان بود مرده بر میگشت ی هفت تیر میذاشت رو شقیقهزاهدو میگفت سریع بگو ببینم بازم ازون سنگا داری?اگه نداری بگو از کجا پیدا کردی?زاهدم چ میگف چ نمیگفت ,اگه گفتین چی میشد?اااا صدای شلیکو نشنیدین?!